توصیفی از آران قدیم به قلم مرحوم  دکتر حسین عظیمی  آرانی

در آن زمانها، آران آبادی کوچکی بود که در حاشیه کویر مرکزی کشور جا گرفته بود.

از سختیهای کویر، تابستان گرم، زمستان سرد، خشکی محیط، ریگ روان و طوفانهای سهمگین داشتیم و از مزیتهای آن، افقهای گسترده، آسمان بلند، شبهای لطیف و ستاره باران و یک زندگی منسجم و به هم پیوسته اجتماعی نصیبمان شده بود. اقتصاد این آبادی کوچک اساساً اقتصادی کشاورزی و متکی بر قناتهای پربرکت و مزارعی چون بهشت برین بود؛ مزارع فراوانی که امروز از اکثریت قریب به اتفاق آنان جز نامی باقی نمانده است. یاد آن روزها به خیر که پدران ما در مزارع مسعودآباد، احمدآباد، آران دشت، مبارکه، ابراهیم آباد، خرم آباد، معین آباد و… به کار و تلاش می پرداختند و از صحرای کویری به کمک آب محدودی که از قنانها می گرفتند و با تلاش خود باغ و باغاتی بسیار زیبا و دلنشین می ساختند.

انواع محصولات زراعی را تولید و به بازار عرضه می کردند و در عین حال برای ما کودکان فضاهایی بسیار زیبا برای تلاش و نیز گذران اوقات فراغت فراهم می آوردند. لحظه ای تصور کنید که در گرمای کویری تابستان از حصار یک آبادی کوچک بیرون می روید، وارد جاده ای کویری می شوید که دشتها و افقهای گسترده و رنگهایی بسیار متنوع و زیبا را در پیش چشمانتان گسترده، چند کیلومتری را با پای پیاده می روید، خسته شده اید، گرما به تدریج کلافه تان کرده و ناگهان به سرچشمه و مظهر یک قنات زیبا می رسید.

 آبی شیرین، خنک و گوارا جاری است، حوضچه‌ای کوچک محل عبور این جریان زلال و مروارید گون گردیده و درختهای سر به فلک کشیده در کنار آب قد برافراشته اند. در کنار حوض می نشینید، سر و صورتی تازه می‌کنید و آبی گوارا می‌نوشید و وارد مزرعه ای زیبا می شوید. ابتدا در منطقه باغات هستید، سپس به فضاهای صیفی جات می رسید، بعد به زمینهایی که گندمزار بوده و… درختان میوه خوان نعمت خود را در برابرتان گسترده‌اند، در جالیزارها، بوته های خیار، خیارهای تازه بومی با رنگ و بوی خاص خود را برایتان بر سفره نهاده اند، خربزه های شیرین لطیف با نامهایی افسانه ای مانند آقانبات، برگ نی، دستمبو و ریش بابا بر سر راهتان صف کشیده اند و… حالا می توانید احساس کنید که این کودک خسته و گرمازده، در تصور کودکانه خود این مزرعه را همان باغ رضوان خواهد دید و چرا نبیند؟

 دوران اولیه کودکی ما در این محیط سراسر زیبا و پرخاطره می گذشت و نمی توانست علاقه ای به مطالعه مسائل اقتصادی برایمان ایجاد کند. از دیگر خاطرات زیبای این دوران می توان از زمانی گفت که در حدود ساعت 1 یا 2 بعد از نیمه شب همراه پدر – که متأسفانه دیگر در میان ما نیست‌ - راهی قلب کویر می‌شدیم.

بیش از 20 کیلومتر را فقط با راهنمایی نور ماه و ستارگان فراوان آسمان پهناور منطقه می رفتیم تا به "چاله و چارتاقی" می رسیدیم. چاله و چارتاقی جایی بود در قلب کویر با آب شیرینی که فقط با سطح ریگزار منطقه حدود 50 سانت فاصله داشت و محل کشت هندوانه دیم آبادی بود و چه هندوانه های لطیف و شیرینی که تولید نمی کرد! چون فصل رسیدن هندوانه اواخر بهار بود، باید برای آوردن هندوانه به آبادی، زمانی به آنجا می رسیدیم که فرصت کافی از شب برای بارگیری و بازگشت به آبادی باقی مانده باشد و دچار گرمای طاقت فرسای کویری نشویم و…